این قطعه در ابتدای حکایت خود درصنف یک تک بیتی قرار داشت که سعی داشته ام آن را با فضای غزل
قدمایی تطبیق دهم .نمونه ی این کار حسن تعلیلی ست ,هر چند از حیث ساختار به مثابه فرمالیست هایی است که فی الواقع در شکل غزل مثنوی ها ی رایج سروده می شود اما بر این اعتقاد راسخم که هنوز قوالب کلاسیک می تواند انگیزه و التهاب و طیف معرفتی شاعر را در خود متبلور کند . هرچند اين قطعه "در صراحت واقع بيني آن - غزلي ست با کسر یک قافیه ی ساده در طرح اصيل خود...
من موج سبز ِِ فام و درياي پر شرر بر هرخسي ز چشم بد انديش فارقم
بالی نمی زنم که در تن اندک هوس در روح سرکشی چو مرغانی عاشقم
در من هزار جرس چو آتش مي افکند ديوانه کيش ز عذرا نالان چون وامقم
با چشم خون غبار دل از سر در کنم با روح پاک ز خاک سياهي بارقم
هاتف به گوش و چنگ مطرب بر هوش من در پرده بي سخن به هر آهي لايقم
ما را بدين دروغ ِ ديولاخي در گذر بي چشم سفله گان ريا کار صادقم
* * *
اين بار چو کلک من ز نيمايي يان نرفت فردا سري به شور نيمايي , خالقم
م.آرمان- میرزانژاد
*********************************************************************
نام شعر: زاغ يا خوش خبر؟
ديروز را
در نوحه خواني ِ محقرانه اي
چو ن زهد ِ بي يقين
ره بر سخن نبود گواه ِ حقيقتي
*
ليک هر چه بود سخن را
و من شنيده ام بارها
چون کفر فحش بار و پليدي
راه زلال آب را بر نکبتي سخيف
.مسدود مي نمود
در شگرد ِ مخالف سراي ِ لبخند
در ثقل جاي گريه ما ن
عذاب در عذاي " نگفتن" را
.لبريز مي نمود
*
آري نگاه ِ نور نبود
هر چه بود
حرف ِ غبار ِ ديده بر گرفته بود
بخت ذلت نماي و مکدر يک زاغ پير
بعد از هزار سال خوانش مهنت گذار خود
چگونه مي توان کرد باور
که زاغ بد آهنگ نيز -
باغ را
ترک کرده است!
* * *
اکنون بهار را
سرود " خوش خبراني "جوان و مبازر است
در ساحت موقرانه ي شان به فردا
آواز را به باغ
با جرائتي فهيم
آغاز مي کنند
بنگر
که مرگ را با هزار چشم ِديده شان
در زندگي ي ِ خود
انکار مي کنند
*
اکنون نگاه کن
فرقي به بطن ِ عظيم ِ اين کشف ِ تازه نيست؟
فرقي روا نيست در مرگ ِ زاغ شوم ؟
با مرگ ِ"خوش خبر؟
اويل خرداد 87
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:4 توسط آرمان
|
در اين ساعت , هيچ رغبت و شوري در اطراف من به تحرک ديده نمي شود . هر چيز در بطن خاموشي و سکوت , معناي غليظ انزوا را در خود متبادر مي کند.
اما مي خواهي تو را به مراتب اشتياق ,به طرز شورانگيزي دعوت کنم؟ با صداي لطيف آنچه که
با قلب من هم آهنگ شده , براي تو اين وسعت از تنهايي را تشريح نمايم؟
مي خواهي - به حکم سنگين يک انسان دردمند- تو را به اعماق انحراف يک شاعر- در لحظه هاي پاکي
که آن رابه کنه - شدن - مي رساند ببرم و در آنجا چشم تو به اين گوشه گيري ِ عجيب خيره شود! و ببيني اين حالات در چه مراحلي به انتهاي قداست خود نزديک مي شود . اين مکنونات قلبي براي کسي که به ارزش هاي مجرد انساني فکر مي کند. نمود انکار ناپذيري دارد .
لحظه هاي غم وياس و اشک . بخشي از زندگي است و دروني هاي پر تجسس و مشوش يک
انسان اهل نظر را تشديد مي کند. باز نه آنهايي که ريا و دروغ و حسد آنها را به مقصد شوم شان تحريک مي کند.
صداي اين دسته گوش خراش ترين نواهاي طبيعت است . تصوير متحول يک دريا را با امواج از هم گيسخته و گاها منظم آن تماشا کن . آنچه که تو را به انگيزه و حس ديدن سوق مي دهد بي شک - آن وضوح و زلالي و عمق بي مانند دريا است که روح انسان , با ژرفناي بزرگ آن طبيعت آشفته خو مي گيرد.
من صداقت و عظمت قلب آدمي رادر آن لحظه هاي عزيز (اکتشاف و رسيدن) به نقطه اي مي دانم که در گذشته از محالات بود و در آينده امکان آن بي هيچ انکاري - صورت پذير است
همين طور بايد فکر کرد وادامه داد و نمي بايست در انديشه و حال رودخانه اي غرق شد
. شما ديده ايد گاها اقيانوس هايي هم هستند در قلب انسان هايي, که التهاب و جوشش را در محبت کردن مي بينند
و هر حرکتي نشانه ي پيامي است
دوست ناتمام شما
م.آرمان
ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه
87/
4/
12
****
نام شعر: انسان ِ من
انسان ِ من
ديوار ِ به خشت در آرميده را
آوار
آوار
در آواز ِ شکستن ِ اين طرد ِ سياه سال
چون شرط بر يقين
آزاد کن
آغاز کن .
که هر خراب ِ خار خسته را ديده ام
در ثمر
نشانه ايست...
وراي ِ "بودن"
به حيرتي
شدن " به راه را,
به تنگناي ِتزلزل از دوندگي
بهانه ايست...
*
مرگ , در بستر انديشه
تخت
ميان به خواب نيست , بسته است
چه فکر خام کرده مرگ؟
چه فکر خام کرده مرگ ؟
بي درنگ
به خوف زار ِ محو راه ِگنگ ِ جا
در کمين
نشسته است ؟
*
ور نه انسان منقلب
ديوار خشت, به نور بسته را -
بي گمان
نگون,
نگاه
مي کند
ورنه انسان منقلب
کوههاي سخت بر جدار سنگ تنيده را
تحجر سهو است برايش
هنگام که تيشه هاي مکرر ِ "خواستن" با تيغه هاي مستهلکش
شدن
شدن
شدن را
نشايد از خودش رها کرد
به حکم زندگي ي ِ سهل
از خود مهار کرد.
*
و چه تلخ نوش فرو کرد خواهد
در عروق زندگي
مرگ را - انسان بي خرد
آنگاه که خود فريبي ي ِ بي تعمدش -
دردهايش را بر هول گاه ِ بي فروغ ِ مرگ
طعنه بر "هيج " عمق مي افزايد
*
آنگاه ست که ديگر , اميد را بر زمين
انسان حقيقت سرا - روايت نخواهد کرد
آنجاست که دگر انسان را
حکايت قاطعانه اي ,
بيدار مي کند
از زمان نبودنش
*
آن گاه ست که انسان
راستي " را چون دروغ "
از "داد خواهي" مفرطش
بي داد مي کند
جهان را به غفلتي غليظ چون گيج گاه کور ِ تن خموده اي
بيمار مي کند
*
اما اما
من اين ميان
دچار ِ نيش نيش ِ فکرهاي ِ"هست" خود
بر درون زبانه مي کشم به نيستن
فکر مي کنم به درد
به زيستن
*
انسان ِ من
انسانِ قرن هاي دور دست را
به خواستگاه ِ غايتش, در خواست مي کند
به تنگ بر قفس تکيده را
آزاد مي کند
آزادي را
آه...
آزادي را
آغاز مي کند
مرگ را
آباد مي کند
شعر سپيد: م.آرمان ميرزانژاد
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:22 توسط آرمان
|
صبح لبخند
آسمان را چون هزاران طاق ِ بي شعله
به خفيه گاه ِ سرد ِ خويشتن
در قفس کردند.
*
چشم ها را
با نگاه ِ اين خراب ِ نقش ها, تاريک
سهم ديدن نيست.
در سحرگاهان چراغ خانه - چون اميد من لبريز
بر نمي سوزد.
همچنان در چشمه ها خورشيد غم چون دختري افسرده بر بالين بخت خود
اندکي بر جا نشاط صبح زرين سر نمي گيرد.
پشت اين طوفان سوار مرگ ما در راه پست خود
در نبردي کينه آور کرده در سر نقشه هاي مرگ را
تصوير,
(تا وراي هر خرابي
بودني باشد!!!)
*
پشت اين ويرانه ها چون سايه هاي بي زوال شب
چهره ها بي رنگ و بي جانند...
اندک اندک
بي نشاطي پر ز دردي کهنه بايد مرد
خانه ها بي ناله ها در خواب صبحي
در سکوت يکدگر هستند بی سامان !!!
*
وليکن
من به کارگاهي فکر خود
هر نفس هر نقش
مي کشم بانگ رسيدن را به اين شبگير
با هزاران حيله چون افسون چشم شب
از رهايي مي زنم بار دگر لبخند
تا ببينم صبح فردا ...
نوشته شده ی : م.آرمان -میرزانژاد
اوایل خرداد ۸۷
http://www.shereno.com/news2.php?op=show&id=3978
شعر : "صبح لبخند "در سایت شعر نوی ایران
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:0 توسط آرمان
|
خزان
این آخرین تیر است
ز در گاه خیال سرد این زندان
بدان. این پست ترین روزیست
که تیره خط زند با تو شبی گریان وبس بطلان
نگاهم سرد
روانم سرد
از اندیشه و وجدان گویا است.
به چشمانت اگر یابی به آینه
سکوت مبهم اجداد تاریک است
به چشمانت اگر یابی به آینه
زکات شک و تردید است به ایمانش
درختان وحشت از تاریخ تابستان
چه بی رویا آن برگان
که در رقصند
درعصیان فصلی سرد-پائیز
ببار باران ببار
زمین این نوح بی فرجام
یک خشکیده نسلی را چه بی تاب در خودش گم می کند نامرد
زمین ظالم
نفس سنگین
من از این راه بی راه
می شوم نفرین
خزان.
این آخرین تردید برگانی ست
از این دنیای خاکستر تبار و لذت مرداب
و نه دریا
و اعدام هزاران رنگ تابستان و فصلهایی
به روح خسته این خاک و این زندان
آرمان 85/6/7
سایت تخصصی شعر آزاد نیمایی - شعر "شب است هنوز "
http://www.dingdaang.com/article.aspx?id=128
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:31 توسط آرمان
|
هيهات که از فغان به تنگ آمده ام
دودم به دلٌ ولي چو سنگ امده ام
در عالم خاکي ام مرا حرفي نيست
گنجم,که تو گفته اي به ننگ آمده ام.
رباعي
*
چون نازک حريري که تابد به آینه
بر نقش هاي ِ حزين ِ گيسوي تو سياه
بر دره هاي عميق ِ احساسي از غريب
بر غصه هاي من , در دام ابتلا
اين سان کسي ز شوق تو آفاق را
لبريز مي کند۰
این سان کسی, بادستهاي نهانش همچون گناه , شگفت
با روح ملتهب
نام تو را به مهر
از دور مي نوشت0
*
اينک منم که زنده ام با شور سرکشم
اينک منم که تابش اميد در من است
با رازهاي لطيف بي شعله مانده ات
خاموشي تو را
بي تاب مي شوم0
آري هنوز ز يادم نرفته است
آري هنوز چو نشان توفنده اي به قلب
بر صخره يا به سنگ
نام تو را زلال
به پاکي عشق که در من است
پيوند مي دهم0
با التهاب قدیم تو - چو ديوانه اي به یاس
آتش به جان ِ پر ِ پروانه مي زنم
اين سان منم که ز تنگناي حس خود
بي مهري تو را
باور نمي کنم
تصوير مي کنم0
بر اين اساس که فرم کار از حيث نگارش فضاي نيمايي , اما از جهت وزن - که گاها جستاري به يک نثر آهنگين
دارد و با بينش کلاسيک وقيود آن سنخيتي ندارد به نوعي تلفيق آهنگ با معناي آن مي باشد ( دکتر زرین کوب - شعر بی دروغ شعر بی نقاب - بخش نوآوری - قطعه ی باز باران از گلچین گیلانی ـ چاب هفتم/.
در نتيجه اين قطعه به بهانه اوزان آزاد دست به شلوغي نزده است هر چند با اعتقا د عده ای بزرخی ميان نظم و نثر مي باشد.
اين مباحث و مباني ديگري از شعر نو را در ماههاي آينده تحت مقاله اي با عنوان "ميعاد با نيما يوشيج " منتشر خواهم کرد
تارنمای پدر شعر نو با یادداشت های روزانه و انتقادی وی به روز شد.
www.nimaushij.blogfa.com
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:38 توسط آرمان
|
و زین مهتاب شب نامی
حکایت وار می خواند-کلامی را
کلام ِ نا روایی را
زند افسانه ای از بر
در این غوغای شرم آور
و ابر آلود می نالد در این اندیشه و خوابی که میبند حکایت را
که سوسو می زند پیغام ِ قلبی و نگاهی وصدایی را
در گلویش تلخ را, رانده
ترا از دور بس خوانده
و در پیراهنی از شعر, نگاهی تیره پس مانده
در آن تصویر
سپیدی, سینه ای موزون وبس بی تاب می بیند
دهانی از تلاطم باز می بیند
عجب خوابی
عجب خوابی که می بیند پسر از سر!!!
.... همان شیرین تاریخیست, می بیند
لبانش را و هم شیرین می بوسد همان مجنون
و هم مجنون می بوسد همان شیرین
در آن صحنه روایت می رود- هردم وبس هردم –صداهایی و بس آهی
دهانش آه....
لبانش آه...
به دست آن پسر غرق است پستانش
و در بند است آن دیگری....
در دست و دستانش
انتظاری تلخ در بند است
دستان آن دختر در آن لحظه به مسخ و جرم زن بودن
خطر ناک است و , دشوار است
که دختر بودن و ماندن در این شبهای شهوانی .
بسی سخت است
و گر گویی از آن اندام عریانش
ولع لبریز می گردد
به مرز آه ...تب آلود- صدایی از خراش- از درد
به گوش شهر می آید
صدای جیغ آن دختر بسی از دور می آید
در آن حالت
چه کیفی می کند دختر
چه عشقی می کند آن مرد ِ نا مرد ِهوس آلود
(و ننگین چهره ی تاریک این تاریخ چه می خواهد
چه می خواند چه می گوید؟؟؟)
لبانش را چه رنگین می کند شهوت
چه زیبا می فشارد دست ِ آن نامرد-
درآن اندام ِ موزونش- در آن پیکر
***
در این پایان ِ بی مفهوم و تکراری
من که بیزارم ازاین قصه
و فراوانند, روزانی از این قصه
وآدمها...و آدمها .... وآدمها....
چه بی شرم, لذتی دارند ازین قصه
و , فریادی, سرازیر می شود روزی
از این شبها
که بیداری !!!
و پسر, بیدار می دید ست حکایت را!!!
عجب خوابی
عجب خوابیست
م.آرمان
تابستان ۸۴
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:0 توسط آرمان
|
نرم نرمک مي رسد فصل شکفتن
فصل ديدار
دست بر دست نسيم و نور و
نسرين هاي بيدار
*
سنبل و عطر شکوفه
يار ِ مستي
نغمه در باد و بنفشه
شور هستي
*
رقص افشان نقش , در گلهاي رنگين
مي برد پيغام شيرين را چه سنگين
*
سبزه زاران خيس مي گردد ز باران
نرم نرمک مي رسد فصل بهاران
*
چشم نرگس با شقايق شاد و خندان
باد نوروز
ياد ياران
نرم نرمک مي رسد فصل بهاران....
و یک رباعی ....
با ياد تو اي نگار پر حيله و چنگ
آهنگ تو زد چه ساز با سينه تنگ؟
از ياد تو گوش هوش ما شد لبريز
آخر به کجا رسند با دوست به جنگ؟
م.آرمان
اوايل اسفند 86
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:51 توسط آرمان
|
اين متن که شامل نکات بسيار ظريف و همچنين مبهم براي مخاطب شعر نيمايي از ديدگاه يک شاعر قدمايي است در واقع مجموعه ي تلاشهاي انکار ناپذير و تحقيات و بررسي هاي نيما يوشيج است که با اين مواضع : هنر را طبعا تابع قيودي نمي بيند و اين مهم را با استتيک علمي به اثبات مي رساند اما با مطالعه ي (حرفهاي همسايه) از وي مي بينيم اين آرزو و آمال شاعرانه همان که عنوان ِ[تبديل نظم به نثر] و بر عکس بود در اشعار وي تحقق نمي پذيرد...
اما بحث به سادگي در اين جا به پايان نمي رسد اما به طور کوتاهي دقت شما را به فنون ذيل جلب مي کنم و در فرصت هاب بعدي مقالات توجيحي و جنجال بر انگيز ي درباره اين گونه اشعار که داراي وزن- اما به شکل ديگر- که عروضي نمي نمايند خواهم داشت.
*
وزن نتيجه ي روابط است که بر حسب ذوق تکوين گرفته اند . وزن , جامد و مجرد نيست و نمي تواند باشد... وزني که من به آن معتقدم جدا از موزيک -جدا از عروض- و پيوسته به آن فرم اجباري است که طبيعت کلام ايجاد مي کند
در جاي ديگر در کتاب تعريف و تبصره نامه ي تحليلي که تفسير نيما را بر مي انگيزد به ش. پرتو چنين مي نويسد:
شعر هاي شما که در حقيقت يک نثر آهنگ دار هستند آهنگ در شعرهاي شما موزيک نيست و نبايد براي آن نت خواست.ولي موزيک دارد يعني آنچيزي را که طبيعت زنده و با حرکت مي خواهد...
اما در جواب آنهايي که مي گويند چرا نثر خود را آهنگ دار نوشته ايد و تنشنه ي بيتاب اين کار هستيد؟
بايد بگوييد براي اين که نخواسته ام بدون آهنگ بنويسم اين ساده ترين جواب براي کسيکه در تحول ذوقي است بنابراين نمي توان گفت : اگر وزن شعرهاي شما با عروض بستگي داشت و همين آزادي در ساخت و پرداختن وزن منظور بود سواي اين خود را نشان مي داد
نکات از نيما يوشيج
اما شعر اين حقير که در حقيقت يک نثر آهنگين است (و منظور شعر منثور يا سپيد يا بي وزن نمي باشد)1
چون کوليان ِ مشوش ِ ميخانه ي الست
يا عارفان ِ فسرده _ بر زهدوار شب
بر باده ي ُملوّن ِ گيتي, به جام دين
لبخند مي زنم
*
آنجا دگر چو سيلي رندان ِ پر فريب
چون روح ِحافظ و انديشه هاي ژرف
بيگانه نيستم
*
با شوخ و شنگ غريب ِ ديوانگان مست
راحت به سوي او
پرواز مي کنم
*
با دست و رقص ملولانه اي ز شوق
انگار با خدا - در نيست يا که هست
آغاز مي شوم
*
انسان ديگرم آنجا - يک حال ديگري
آنجا که نيست ز هستي بيگانه ي زمين
انسان ديگرم ز هستي پر رمز وراز خود
من با نگار و نور
ترکيب مي شوم
*
چون پرده هاي لطيف و معلقي ز نور
در پرتو اي نجيب
تکرار مي شوم
*
آري جهان من اما
ديگر خيال نيست
آنجا که دگر عشق - تنها بهانه است....
اميد ِ جاودانّي ِ بودن
ديگر محال نيست
م.آرمان
اواسط اسفند 86
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:16 توسط آرمان
|
با شبانی تیره چون افسانه هايش تلخ و پر نيرنگ
تا خراب آلوده ي انديشه هايش باطل و بي راه
و از شر سخنهايش , پليد و کذب چون شيطان
و از گنداب مکر او چو دندانهاي تيز او – کثيف و خرد
بدم مي آيد از اين زندگي ديگر
*
در غبار وحشت کابوس هايش, خواب هاي ما همه ويران
و از طرح سخنهاي دروغش, رنگ ها بي رنگ
حرف ها بي گاه
صداي زجه ها - غمگين و دل خسته
قفس ها- سنگ و در بسته
که فريب است و ملالت وار حرف او
*
او به دستش دشنه هايي سخت وسنگين وار- مي آرد
و از فرط گناه بي کرانش – شرم مي بارد
*
همان وهم نگاهش پست و بيگانه-
همان ايمان مسدودش لئيمانه
همه را جز خودش از نيست مي داند
*
اندک اندک مي کشاند قطره هاي خون ما را او چو خون آشام
و ليکن چاه کفر او -بسان چهره اش آرام-
- و بي ديد از ره ديدن چه مي کوشد؟
چه مي جوشد؟
همه گلهاي باغستان ما ! افسوس! رداي شوم اهريمن به تن کردند
دريغ ودرد ! بر اين زهد ِ ننگ آور
*
همه گلهاي باغ چون خوارها سردند
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار هستند
کسي از اين جنايت های خاموشش نمي داند
و در تيرگي افسانه گي اش تلخ و پر تزوير- مي ماند
انتقامي سخت در راه است
*
گلوها از ستم لبريز
و لب ها در سخن بي چيز
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار انديش –
*
اندک اندک مي کشاند - قطره هاي خون ما را او چو خون آشام
و ليکن چاه کفرآميز او چون چهره اش آرام
قفس ها هر شبي در خواب پرواز کبوترهاي پر اميد
همه انديشه ها پژمرده و نوميد
و گلهاي جوان قرباني اين گرگ هار هستند
شعر آزاد:م.آرمان
۲۶ بهمن ۸۶
توضيح: بنابر سنوات علمي نيما وبا توجه کتاب(حرفهاي همسايه و تعريف و تبصره وي)بايد اين نکته را ياد آوري و اعلام کرد
که"اين شعرهاي آزاد, آرام و شمرده و با رعايت نقطه گذاري و به حال طبيعي خوانده مي شود
همانطور که يک قطعه نثر را مي خوانند ۱-خانه سريويلي- ديوان نيما يوشيج
2- در اين شعر کوشش تعادل در طبيعت کلام و تبديل نظم به نثر است بدیهی است که با این اصول شکستگی وز نی از ویژگی های طبیعی تئوری این گونه اشعار می باشند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:31 توسط آرمان
|
در شب تاريک و سرد و ساکت و خاموش
چو پروانه به گرد ِ شمع -
نسوزي اي طرب انگيز - شوق دل
*
اي شرر آلود, نگاه ِدل نشانت, پاک-
اي پري وش , حالت معصوم وارت -نيک
من ِغمناک و دلتنگ در شبي بي تو
به ياد آن ميان و موي و مهر تو
هر دمي کنج شبستاني
گرفتم با خيالت دست اندر دست - نمي داني
وگرنه من
چو مشتي خاک فرسوده مثال روح مي مانم
*
اندک اندک
مي تراود حسرتي - با آه
درون درد من اما
که مي داند
با خيال غمزه ساز و نازدارت- نرم
هوايي با نهانت دارم اي گلشن لبانت گرم
*
اي جدا مانده زمن - اي دوست
من اگر در شعله افروز جداماندن
سخت در خود مي برم حسرت
يا که از شيريني آن لحظه هاي نادر ديدار
مي جويم بسي فرصت
غنيمت دان اگر دادم به دست ساغرت جامي
از فراقت آتشي در تن - بر انگيزد
و از وهم دو چشمانت فريبنده -
اين عطش وار سوز ناديده
تو را تکرار خواهد کرد
اين صفا بخش و صميمي خاطرم را از
چه مي خواني
از اين بيمرگ نياز من
چه مي داني
*
اي شرر آلود, نگاه ِدل نشانت, پاک-
اي پري وش , حالت ِمعصوم وارت -نيک
من ِغمناک و دلتنگ چون شبي بي تو
به ياد آن ميان و موي و مهر تو
با خيال عشوه ساز و نازدارت -يک صدا مانوس
مردي تنها مي کشم نقش تو را آري
هر دمي کنج شبستاني
چو داغ دلبرانه ,نام تو بي نام
مي خوانم
به خواب ديدنت - بيدار مي مانم
م.آرمان
اواسط بهمن 86
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:54 توسط آرمان
|