تبليغاتX
شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شـــــعـــــر م.آرمــــــــان

شعر نو

دوستان عزیز

من رفتم به سفر استوایی سرزمین های عشق

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،

 همّت کن

 و بگو ماهی ها،

حوضشان بی آب است

+?????? دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386??3:43?? م. آرمان | |


     
      وصیت نامهء نیما یوشیج
      <<امشب فکر می کردم با این گذران کثیف که من داشته ام—بزرگی که فقیر و ذلیل
      می شود، حقیقتا جای تحسر است.
       فکر می کردم، برای دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت نامه ی من باشد.
      باین نحو که بعد از من هیچکس حق دست زدن به آثار مرا ندارد بجز دکتر محمد
      معین اگرچه او مخالف ذوق من باشد.
      دکتر محمد معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند—ضمنا دکتر ابوالقاسم جنتی
      عطائی و آل احمد با او باشند. بشرطی که هر دو با هم باشند—ولی هیچیک از کسانی
      که به پیروی از من شعر صادر فرموده اند در کار نباشند. دکتر محمد معین که نسل
      صحیح علم و دانش است کاغذ پاره های مرا بازدید می کند. دکتر محمد معین که
      هنوز او را ندیده ام مثل کسی است که او را دیده ام.
      اگر شرعا می توانم قیّم برای ولد خود داشته باشم دکتر محمد معین قیّم است.
      ولو اینکه او شعر مرا دوست نداشته باشد—اما ما در زمانی هستیم که ممکن است
      همه ی این اشخاص نامبرده از هم بدشان بیاید. چقدر بیچاره است انسان.>>

بعد از مطالعه این مطلب تاثر بر انگیز - سخت و عجیب  قلبم لرزید و هوای دیدن  یوش بر سرم زد  و تا امروز نگاهم  در هوای بی  مانند آن جا پروازمی کند. به هر نیت -برای بد ست آوردن هر چیز ارزشمند  زمانی کافی- لازم است

و  افسوس بسیاری  از من جاری می شود- وقتی فرزندی در دیدار پدر هنری خود چنین درمانده و مغلوب حوادث روزگار خود شده است -- و حقیقتا چقدر انسان بیچاره است وقتی از گذشتگان و میراث ارزشمند خود یاد وذکر نکند!!!

م.آرمان
 

+?????? دوشنبه نوزدهم شهریور 1386??0:59?? م. آرمان | |

I

There is no peace beneath the moon,—
Ah! In those meadows is there peace

Where, girdled with a silver fleece,

As a bright shepherd, strays the moon?

Queen of the gardens of the sky,
Where stars like lilies, white and fair
,

Shine through the mists of frosty air,

Oh, tarry, for the dawn is nigh!

Oh, tarry, for the envious
Stretches long hands to catch thy feet.

Alas! but thou art overfleet,

Alas! I know thou wilt not stay

پیش ِ پای ماه آرامشی نیست

آه! آیا درآن چمنزارهای پوشیده از برف

كه چون رمگان سپید می درخشند،

آرامشی می توان یافت؟

شاهدختِ باغهای آسمان

جایی كه چون سوسن ِ سپید،

درخشان و زیبایند ستارگان

از میان مهِ هوای یخ بسته سوسوزنان

آه! چه مایه قیراندود است شب

تا طلوع و فلق

قیراندود است و درحسرتِ روز

دستانِ بلندش آهخته به گرفتن ِ پاهایم

دریغا كه تو می گذری چون باد!

دریغا كه اینجا نخواهی ماند!

 

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??2:48?? م. آرمان | |

LOTUS LEAVES I There is no peace beneath the moon,— Ah! In those meadows is there peace  Where, girdled with a silver fleece,  As a bright shepherd, strays the moon? Queen of the gardens of the sky, Where stars like lilies, white and fair,  Shine through the mists of frosty air,  Oh, tarry, for the dawn is nigh! Oh, tarry, for the envious day Stretches long hands to catch thy feet.  Alas! but thou art overfleet,  Alas! I know thou wilt not stay.I

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??2:44?? م. آرمان | |

نام شعر:صدایت می زنم آی...

در طلا آويز دست گرم شاليزار
تابستان-مي رقصيد
مست چون اتش
به سوز بادِ عصيان وار-مي لغزيد
در ترنم هاي شور اهنگ تو - اين خاک
فقط درويش يک زخمه ست
به ناز رفتنت در صبح- آه حسرت مي کشم من- آه
نوايي نيست در اين متروک دم اساي شهر غم
به صحن خلوت مهتاب مي مانم- به حس گيج و پرت ابر
چاک چاک ساعت تنهاي ام بي تو
ديده ام هر لحظه خون پالا
بغض من از درد هم بالا
اين نشان ِ بي کسي را با کدامين ابر سرخ اندود خواهي گفت؟؟؟
صحنه اي بس ناتمام - درد است- چشم بي خوابت وليکن
سينه از پرواز قلب تو تهي کرد چشم سبز آراي ِ اين جنگل
شب به داغستان چو مهتابم-
اگر ديدي که کس خلوت گذار جاده اي دارد
بدان عاشق وفادار است
من که جان را پر تلاطم از تو روح انگيز مي کردم
کجايي دشت من خانه سراي پر زمينا وار تو هر دم
من تو را اي باد سحر انگيز عيسي دم -کجا يابم
تو اي غايب ترين حاضر- براي ديده ي نا ديده ي مردم
من به سان هاي واي سيلي امواج
عطش اواز مي کوبم به نقش موج
صدايت مي زنم -آي
بي ني نوازان گرم خيزر هاي  مردابم
تو اي خورشيد پيچک چهره ي بي مرز
چشمه اي برخيز و طوفان کن
غبار تيرگي را از نگاه بستر بي رود
دريا کن
ساحل بي رقتم پوسيد از هنجار درد افزاي اين نامحرمان شهر
در طلا آويز دست گرم تو غرقم
رسته چون خسته نثاري چشم خوابم در خيال توست
قصه ام پايان نخواهد داشت
فضاي بي کران روزگاري خوش
نثارت باد
تغزل رنگ گفتم حرف - اين حديث نامرادي را
وليکن در نيمايي ست  شعر آبي دريا
که کس را چشم (ديدن) نيست
ولي تا ناي (گفتن)هست مي گويم
سياهي هاي شب اندوه چشمانت
قصه اش پايان نخواهد داشت....

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:25?? م. آرمان | |

 

            « ری را »    
            « ری را»...صدا می آید امشب
            از پشت « کاچ» که بند آب
            برق سیاه تابش تصویری از خراب
            در چشم می کشاند.
            گویا کسی است که می خواند...
            
            اما صدای آدمی این نیست.
            با نظم هوش ربایی من
            آوازهای آدمیان را شنیده ام
            در گردش شبانی سنگین؛
            زاندوه های من
            سنگین تر.
            و آوازهای آدمیان را یکسر
            من دارم از بر.
            
            یکشب درون قایق دلتنگ
            خواندند آنچنان؛
            که من هنوز هیبت دریا را
            در خواب
             می بینم.
            
            ری را. ری را...
            دارد هوا که بخواند.
            درین شب سیا.
            او نیست با خودش،
            او رفته با صدایش اما
            خواندن نمی تواند.
            
            1331
نیما یوشیج

در ضمن قابل توجه که -ری را -نام شهر نیست بلکه نام دختری است که در یوش بدنیا امده است

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:22?? م. آرمان | |

ای مرگ بیا...

از خستگی دل است آسودن ما
آن کاهش جان و این تن افزودن ما
ای مرگ بیا-بهانه دیگر متراش
شد موی دماغ ِ زندگی بودن ما

 شیون فومنی- کوچه باغ حرف رباعیات-ص13

ارزانی تو
تا از ستمی در نکشی گردن را
بستند به گردن تو گاو آهن را
کردند بنام زندگی تا دم مرگ
ارزانی تو نعمت خون خوردن را

 شیون فومنی- کوچه باغ حرف رباعیات-ص12

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:20?? م. آرمان | |


زردها بی خود قرمز نشده ند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
" وازانا " پیدا نیست.
گرته ی روشنی مرده ی برفی، همه کارش آشوب،
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

" وازانا " پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:18?? م. آرمان | |


دوستان عزیز من
به زودی به چهت ارتقا و استیلای تفهیمی کردن شعر نیمایی برای نسل جوان  به (مدرنیته -نوگرایی صنعت شعری ایران خواهم پرداخت-
اخبار تاسیس و بازگشایی وبلاگ پدر شعر نو ایران (نیما یوشیج) را در آینده نچندان دور منتشر خواهم کرد
لازم به ذکر می دانم که این مهم را در راستای  فرآورده ومحصول ابتدایی شعر نو با نگرش واضح بینانه به
تحلیل و تفسیر و اشعار وآثار منظوم و منثور وی  ساخته پرداخته خواهد شد
و در این باب هیچ هزینه مادی به نگارش گر تعلق نمی گیرد  و بنده بارها در خود به عنوان یک نیمایی سرای ناقص- تاسف می خورم شخصیت بارزی به مثال نیما
برای او چرا  پایگاه اینترنتی یا تارنمایی اختصاصی در نظر گرفته نشده است اگر چند  حقیر خود را فرزند  با ایمان طریقت و راه نادر نیما و سیک بیان او می دانم  خود بر این مطلب واقف شدم که این کار ناقابل را در مقابل کنجکاوی های خود که جنبه تحقیقی دارد ادا بدهم

اما فارق از مباحث بالا نیما توانست
در برابر انگار های پارادوکسیکال نمای جامعه ایران از تشکیل انقلاب ادبی  معاصر همچنین ادبیات پورژواری تا به امروز-  وتا چه میزان  طرح و شان نگاه  ناتوروآلیسم
نیما به اجتماع  بسته آن روز نفود کند همچنین که اندیشه های نوین او جامعه ادب ما  رامنقلب  عواطف رمانتیسم و خیال پروانه ی او کرد
 و تاثیر بسزایی بر طرز تخیل - قافیه بندی و وزن آرایی شعر کلاسیک که در رسیدن به آزادی در مضامین و مفاهیم آن گذاشت  از عروض عربی سامان یافته که  به بافت زبان پارسی از قرن 4 به بعد رله پیدا کرد به دستکاری موارد آن پرداخت و تئوری نظم طبیعی- دکلاماسیون صحیح را مطرح کرد
و شعر که در اشعار قدما ایران تنها معنی نظم وقافیه بر پایه عروض می داد تشریح  کرد
 با یان اوصاف فضای اسارت و قیود عروض را در هم شکست و اساس سنتز ها وآنتی سنتزهای ذهنی خود را به جامعه
فنی گرای شعر عرضه نمود  
 ....

سخن نیما را در پایان به عنوان مردی با  سیطره دید اکولوژیک  را به زبان می آورم

اغتشاش و انقلاب  زمینه حرکتی جدید است
تعریف وتبصره- نیما یوشیج


دردا که نگشت هر کسی محرم ما
آگاه نشد به دل ز بیش و کم ما
آنی که نشاندمش سخن ها در گوش
دیدم که ز دور خنده زد بر غم ما
نیمایوشیج -رباعیات

 

به زودی منتظر ایجاد وبلاک نیما بزرگ  باشید

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:17?? م. آرمان | |


در نقره سار خامٌش دريا
تيره سنگي - موج را در خود نمي کوبد
مهوش آراي  آب آسوده-
ساحلش را کس نمي سوزد
در تبار اين تنهايي مطرود
 شب درون بارش مهتاب-
 بي سامان-
 مي گردد
اين ميان-شاعر- پريشان زاده  از بال است
چشم سبز دشت ِ نا آرام - هست  با   او
به پا استاده, يک ظلمت , شکسته
-تن درونش هم
که دريابي سکوت مثل کاجش را
سوار بر اسب يال افشان-شو-
 اي اندام موزنت به طرح باد
رويا ساز
چشم اختروار اين شب را
تو رسوا کن به صبح روشن فردا
تو قلب سرخ -وامانده
از درون روح تفسيده ي من جان گير
چنين فواره گستر - خون  چکد از ناله ام بيرون
شود درياي ماتم ساز بد جزرم نهايت وار- نا آرام
موج دلتنگي پر کنکاش
جزر بد حالي اين ايام
کجا با عاشقان ساحل نمي گيرد نوازش را؟؟؟
کجا بايد روال آسمان را زير و رو کرد هم؟؟؟
تا کجا بايد سپيدي صفحه اي کم ژرف
نکته اي باشد ولي مبهم؟؟؟
اگر باشد چنين بي درک وبي مفهوم اين  ايام
کبوتر هاي  بي بالم دیگر-
 مجال خواندن  و رفتن نمي يابند
و گرنه تيره خاک کهنه اين شهر
که جاي زيستن هم نيست
واژه پرواز غنيمت نيست!!!)
در نقره سار مدهش دريا
مي برم تا عالمي ديگر- خيالم را
غرق بودن-
دور بودن-
هست بي ترديد
خودت را در ميان اين هزاران هرزه ي  بي من
تما شا کن
مي روم تا عشق را من -  در کسي يابم
که بی کس  مثال خود---ز اینجا من  نمي يابم..
م.آرمان
این شعر را در نهایت خشک حالی و بد منطقی دماغی یک بعدظهر تابستانی سرودم

و چقدر ساده است این کیفیت از اشعاری که گفته می شوند
اواسط شهریور 86

+?????? یکشنبه هجدهم شهریور 1386??1:7?? م. آرمان | |